دوشنبه 26 اردیبهشت1390
امید-عشق-زیبایی
*شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر میگشت و به عقب خیره میشد. ناگهان
خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او
چند بار به عقب نگاه کرد.او امید به بخشش داشت*
*عشق*
*امیری به شاهزاده خانمی گفت: من عاشق توام.شاهزاده گفت: زیباتر از من
خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست .
شاهزاده گفت: عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند*
*زیبایی*
*دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ
با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و
یاد حرف پدرش افتاد : اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت
رابفروشی** **آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها
نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100
نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و
گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام*
سه شنبه 30 فروردین1390
چیزهایی هست که در هیچ زلزله ای نمی لرزند
یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است. شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال …. در حال زندگی کردن هستند. گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است. و همه دارند می پرسند چرا ژاپنیها مغازه ها را غارت نمی کنند. . جک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است. و جوابها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلیهای دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی. خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله نه ریشتر باشد.
دوشنبه 8 فروردین1390
تقسیم شادیهایمان
یکشنبه 29 اسفند1389
مارتین لوتر چه کسی بود؟
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با |
این شخص مارتین لوتر بود که با این حرکت، نه تنها ضربه ای به کسب و کار
کلیسا زد، بلکه با پذیرش مشقات فراوان، خود را برای اینکه مردم را از
گمراهی رها سازد، آماده کرد
سه شنبه 26 بهمن1389
دانشگاه استنفورد
خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند.
منشي فوراً متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند.
مرد به آرامي گفت: «مايل هستيم رييس را ببينيم..»
منشي با بي حوصلگي گفت: «ايشان امروز گرفتارند.»
خانم جواب داد: « ما منتظر خواهيم شد.»
منشي ساعتها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند، اما اين طور نشد.
منشي که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصميم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت.
رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند.
به علاوه از اينکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواري دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمي آمد.
خانم به او گفت: «ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اما حدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم.»
رييس با غيظ گفت :« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم، اينجا مثل قبرستان مي شود.»
خانم به سرعت توضيح داد: «آه... نه... نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم.»
رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «يک ساختمان! مي دانيد هزينه ی يک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نيم ميليون دلار است.»
خانم يک لحظه سکوت کرد.
رييس خشنود بود.
شايد حالا مي توانست از شرشان خلاص شود.
زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آيا هزينه راه اندازي دانشگاه همين قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم؟»
شوهرش سر تکان داد.
رييس سردرگم بود. آقا و خانمِ "ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي کاليفرنيا شدند، يعني جايي که دانشگاهي ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:
دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد
تن آدمی شریف است به جان آدمیت / نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
شنبه 23 بهمن1389
گاهی شرایط نامساعد باعث پیشرفت ما میشود
دوشنبه 21 بهمن1387
افتتاح دفتر بیمه ایران(شرکت امید مشاور)
اگه میبینید چند مدتی نیستم و نمی تونم به دل نوشته های شما عزیزان سر بزنم به خاطر این بود که یه مدتی دنبال کارای افتتاح دفتر بیمه ایران بودم و کلاس کلی کارهای دیگه داشتم که انجام میدادم
خدا رو شکر می کنم که با این همه بی محبتیهای من لطفش رو از سر من بر نداشت وکمکم کرد در این امر موفق باشم و از صدقه سر ائمه اطهار و آقام ابولفضل این شغل مقدس رو برا من برگزید تا دستگیر دستانی باشم که حادثه شاید در کمین آنها نشسته باشد وخدا بر من آموخت عشق مطلق فقط اوست نه کس دیگری تا درد و آمال گذشته را آرام کنمََ
اینجا جا داره از آقای جهانگیر زاده مدیر عامل شرکت امید مشاور که بزرگترین شرکت خدمات بیمه ای رو در شمال غرب کشور دارا هستن و انسان نیک اندیش با دلی پاک به ما در این امر کمک کردن تشکر کنم
رییس هییت مدیره شرکت جهان پهلوان حسین رضا زاده که به کمک ایشان در به ثبت رساندن دفتر شرکت سپاسگزاری کنم
همینطور استاد گرانقدر آقای مهندس صمدی که علاوه بر علوم بیمه ای و بیمه گری بسیار نیز فضایل اخلاقی بر ما آموخت
دوشنبه 22 مهر1387
گناه
زمان میگذرد احساس خستگی میکنم اما زمان را چگونه تا مرگ سپری باید کرد؟نمیدانم راه درازی در پیش است یا کوتاهی اما بار گناه خسته ام میکند و دلم را می فشارد
جز کرم او و بخشش او چشم امیدی به کس نداریم
خدایا ما تو را فرا تر از این حکومتهای ظالم و پوچ میدانیم

